تبليغاتX
برای دل خودم

برای دل خودم

دلنوشته

به که باید دل بست ؟

به که باید دل بست؟

به که شاید دل بست؟

سینه ها جای محبت ، همه از کینه پر است .

هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تو را

گرم ، پاسخ گوید

نیست یک تن که در این راه غم آلوده عمر

قدمی ، راه محبت پوید

***

خط پیشانی هر جمع ، خط تنهائی است

همه گلچین گل امروزند

در نگاه من و تو حسرت بی فردائی است

***

به که باید دل بست ؟

به که شاید دل بست ؟

نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد

نقشه یی شیطانی است

در نگاهی که تو را وسوسه عشق دهد

حیله پنهانی است

***

زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست

هر کجا مرد توانائی بر خاک نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شکست

به که باید دل بست؟

به که شاید دل بست؟

***

خنده ها می شکفد بر لبها

تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی

همه بر درد کسان می نگرند

لیک دستی نبرند از پی درمان کسی

***

از وفا نام مبر ، آن که وفاخوست ، کجاست ؟

ریشه عشق ، فسرد

واژه دوست ، گریخت

سخن از دوست مگو ، عشق کجا ؟ دوست کجاست ؟

***

دست گرمی که ز مهر بفشارد دستت

در همه شهر مجوی

گل اگر در دل باغ

بر تو لبخند زند

بنگرش ، لیک مبوی

لب گرمی که ز عشق

ننشیند به لبت

به همه عمر ، مخواه

سخنی کز سر راز

زده در جانت چنگ

به لبت نیز ، مگو

***

چاه هم با من و تو بیگانه است

نی صد بند برون آید از آن ، راز تو را فاش کند

درد دل گر بسر چاه کنی

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبی از سر غم آه کنی

***

درد اگر سینه شکافد ، نفسی بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب کند آتش غم

آب شو ، « آه » مگو

***

دیده بر دوز بدین بام بلند

مهر و مه را بنگر

سکه زرد و سپیدی که به سقف فلک است

سکه نیرنگ است

سکه ای بهر فریب من و توست

سکه صد رنگ است

***

ما همه کودک خردیم و همین زال فلک

با چنین سکه زرد

و همین سکه سیمین سپید

می فریبد ما را

هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند

گفته ام با دل خویش

مزرع سبز فلک دیدم و بس نیرنگش

نتوانم که گریزم نفسی از چنگش

آسمان با من و ما بیگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه

« خویش » در راه نفاق

« دوست » در کار فریب

« آشنا » بیگانه

***

شاخه عشق ، شکست

آهوی مهر ، گریخت

تار پیوند ، گسست

به که باید دل بست ؟

به که شاید دل بست ؟

مهدی سهیلی
[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 1:50 ] [ شراره میناچی ] [ ]


دوســــــــــــــت دارمممممممم

نگوقراره که دیگه یه لحظه پیشم نباشی                            

نمیذارم یواش یواش هم رنگ سایه ها باشی

    دسته گلها تو نمیخوام خاطرهاتو نمی خوام 

                  خودت که بهتر میدونی که من فقط تو رو میخوام

      گل های باغچه رو برات تک تک و از شاخه چیدم

          ببین چقدر جون میکنم بهت بگم دوست دارم

 

بهت بگم دوســــــــــــــت دارمممممممم

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 22:46 ] [ شراره میناچی ] [ ]


پشتي كه بي‌پناست

                                    پشتي كه بي‌پناست

 دستي كه بسته است

پايي كه خسته است

 دل را كه عاشق است

حرفي كه صادق است

 شعري كه بي‌بهاست

 شرمي كه آشناست

دارايي من است

ارزاني شماست

[ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 22:45 ] [ شراره میناچی ] [ ]


زير بارون ستاره

    تو هنوزم مثل قصه واسه پرواز خيالي
    حس خوبه يه بهونه واسه بارون چشامي
    تو نگاهت مثل آفتاب تا هميشه مهربونه
    قلب پاكت مثل آينه كه هميشه روبه رومه
    لحظه هاي عاشقونه در كنارت آرزومه
    داشتن تو واسه قلبم مثل فتح آسمونه
    كاش بدوني كه به جز تو عشقي از خدا نمي خوام
    تو كه باشي در كنارت تا ابد مالك دنيام
    مثل جاده كه هميشه واسه رفتن و عبوره
    لحظه هاي خوبه با تو از شب وحادثه دوره
    خواب چشمات مثل بارون توي خلوت نگامه
    وقتي نيستي غم دنيا مثل كوهي سر رامه
    انتظار ديدن تو مثل بارون بهاره
    هيچكي جز من نمي تونه آرزوت كنه دوباره
    شب تنها شدن من زير بارون ستاره
    كاش يكي بود ميرسوندش دستات و به من دوباره


[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 21:22 ] [ شراره میناچی ] [ ]


عطر تو....

گاه می خواهم فرار کنم

از تو، از خودم

اما به کجا؟

هوا هم بوی تو را می‌دهد

یک، دو، سه...

نفس را در سینه حبس می‌کنم

چشمانم را می‌بندم

پلک هایم را محکم می‌فشارم

تصویر تو لحظه به لحظه پررنگ‌تر می‌شود

بوی تو در سرم می‌پیچد

مست می‌شوم

دستانم را به زاویه نود از بدنم باز می‌کنم

می‌چرخم، می‌چرخم، می‌چرخم

بر مدار زمین برخلاف عقربه‌های ساعت

مست می‌شوم... گیج می‌خورم

انگار نفس را با تو یکجا بلعیده‌ام

یک، دو،‌ سه...

آه می‌کشم

معلق می‌شود یادت...

و عطرت یکجا در هوا مست می‌شود
[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 17:50 ] [ شراره میناچی ] [ ]


من از عشق لبریزم...

هوا سردست ...

من از عشق لبریزم

چنان گرمم ...

چنان با یاد تو در خویش سر گرمم ....

که رفت روزها و لحظه ها از خاطرم رفته ست!

هوا سردست اما من ...

به شور و شوق دلگرمم

چه فرقی می کند فصل بهاران یا زمستان است!

تو را هر شب درون خواب می‌بینم

تمام دسته های نرگس دی ماه را در راه می‌چینم

و وقتی از میان کوچه می‌آیی ...

و وقتی قامتت را در زلال اشک می‌بینم ...

به خود آرام می‌گویم :دوباره خواب می‌بینم!

دوباره وعده‌ی دیدارمان در خواب شب باشد

بیا... من دسته های نرگس دی ماه را

در راه می چینم !!


"لیلا مومن پور "

[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 17:44 ] [ شراره میناچی ] [ ]


تا به شاخه گل یک دم آشیانه کردم


گریه را به مستی بهانه کردم
شکوِه‌ها ز دست زمانه کردم

آستین چـو از دیده برگرفتم

سیل خون به دامان روانه کردم
گریه تا سحرگه من عاشقانه کردم

نالـه دروغـیـن اثــر نـدارد
شام ما چو از پی سحر ندارد

مرده بهتر زآن کو ، هنر ندارد

همچو چشم مستت جهان خراب است
رخ مپوش که ایـــن دور انتخاب است

مــن تـــو را بـه خـــوبــی نشـانه کردم

دلا خمــوشـــی چرا چو خــم نجـوشی چرا
برون شـد از پرده راز تــو پــرده‌پوشــی چرا

راز دل همــان به نهفتـه ماند
    
گفتنـش چو نتوان نگفته ماند
فتنـه به کـه یک چند خفته ماند

گنـــج بــر درِ دل خـــزانه کردم
باغبان چه گویم به من چه‌ها کرد

کینـــه‌هــای دیـرینــه بـرمـلا کرد
دسـت مـن ز دامـان گل جدا کرد

تا به شاخه گل یک دم آشیانه کردم

دلا خمــوشی چــرا
چــو خــم نجـوشی چرا

برون شد از پرده راز
جانم تو پرده‌پوشی چرا
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 16:10 ] [ شراره میناچی ] [ ]


ای دل . مولوی

ای دل شکایت ها مکن تا نشنود دلدار من

ای دل نمی ترسی مگر از یار بی زنهار من


ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من

نشنیده ای شب تا سحر آن ناله های زار من


یادت نمی​آید که او می کرد روزی گفت گو

می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من


اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان

این بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خارمن


گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان

تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من


خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر

وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من


چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او

گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من


گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان

خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من


گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی​جام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

[ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ] [ 1:42 ] [ شراره میناچی ] [ ]


" انتظار "

شب را باور کرد

وروز را در پناه اندیشه ها ٬ خواب

من ... در اندیشه ی یک روز

به تولد گریستم

به انتظار

به باور

و به یک اندیشه ی سبز

     ******

.... و از هراس آبی باران آموختم

که شب آمده است

و در پشت خانه ٬ آشیان کرده

و .... صبحدم را به تمنا٬ یافتم

و سکوت را به انتظاری دوباره

و .... آسمان بارید

آنگاه که ٬پرندگان راه گم کرده

در آسمان چشمهایم لرزیدند

و برخاک دستهایم ٬ بیتوته کردند

و .... من ماندم و اندوه سرخ

آنگاه که پرنده ٬ از پریدن باز ماند .....

[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 14:24 ] [ شراره میناچی ] [ ]


آسمان آبی

    

 

در این وادیه سنگی

در این پهنای ویرانگر

که دستی هم نمی چیند

گل یاس لطافت را

من از آن کس که فردا را

دراین وادیه بگذارد٬ نمی ترسم

من از پیدایش هر نور

در این دیوانه بازار هم نمی ترسم

      ******

تمام راه ها مسدود

تمام چشم ها نمناک

ولی در پهن دشت آسمان آبی آبی

دو چشم صاف می بارند

دو چشمی که در آغوش محبت ها

به دنبال دلی پر درد می گردد

دو چشم آبی آبی ٬ به دنبال کلامی محکم وسنگین

      ******

من از طعم بلند و ژرف این آبی

ندانستم کلام سبز آبی را

من از کام عسل فام شباهنگام

سحر را تا به آخر خوب نفهمیدم

      ******

سحر با چشم آبی٬کنار سفره ای از یاس

ندید هرگز نگاه آشنایی

نگاه سبز آبی ٬نگاه آبی رنگین

      ******

سپس دیوانه وار بارید

وچشمانش در این دیوانگی

اندیشه ای مبهم دعا می کرد

دعای سبز روشن را

که در چشمان یک ماتم زده

هرگز دعایی نیست ....

[ سه شنبه یکم شهریور 1390 ] [ 14:24 ] [ شراره میناچی ] [ ]